X
تبلیغات
رایتل

تصویر آخر

گاه نوشته های من ! (مهران میرزایی) ...

نامه ای به یک انسان عریان

نامه ای به یک انسان عریان


امروز کودکی به دنیا آمد. مهم نیست کجا در کجای این کره ی خاکی و چه زمانی از زمان ما آدیمزاد ها... مهم نیست پدر و مادرش چه کسانی هستند... مهم نیست پسر است یا دختر. مهم این است که کودکی به دنیا آمده. این نامه از طرف من، از طرف فردی که سالها پیش وضعیت او را داشتم، به آن کودک است. در واقع میخواهم به او بگویم که پای به کجا گذاشته و قرار است با چه کسانی هم سیاره ای شود! در واقع از این هم سیاره ای هایم خیلی دلم پراست ... اینها را برایش می نویسم تا شاید... تا شاید... تا شاید بیخودی گریه نکند و اشکهایش رو برای زمانی که بزرگ میشود نگه دارد...

از این کمبود انسانیت خیلی در عذابم...

 ---------------------------

سلام نوزاد...

خوش آمدی به این کره ی خاکی. به این کره ای که پر از جانور هایی است که اسمشون آدمی زاده! جانور هایی مثل من... یکم بزرگتر بشی بیشتر با اینا آشنا میشی. فعلا نیاز نیست زیاد فکرت را مشغول آنها بکنی. فعلا تو توی دنیا کودکی هستی... دنیایی که همه ی افرادش یه جور گریه میکنند. واسه یه چیز گریه میکنند...زبونشون یکیه... و همه شون یه جور سیر میشن...  تا وقتی بهت میگن بچه شاد باش... چون توی دنیایی هستی که همه اعضاش(یعنی همه ی بچه ها) یه جورند... چند سال بعد بزرگ میشی. اونوقت واست یه اسم انتخاب میکنند و تو رو با اون اسمت صدا میکنند. شاید اسمت رو بزارند محمد و یا مریم و یا موسی... بزرگتر که شدی آقا و یا خانم صدات میکنند و یا شاید خودت از لقبی که بهت می دن خوشت نیاد و بخوای که اون یکی باشی...بزرگتر که شدی بهت یاد میدن که به چه زبونی صحبت کنی... رنگ چشات شاید سیاه باشه، مثل شب؛ یا اینکه آبی باشه، مثل آسمونِ روز... موهات شاید رنگ خورشید باشه و یا رنگ شب و یا اینکه اصلا شاید خدا یادش رفته باشه به موهات رنگ بزنه...(با این موجود، یعنی خدا هم بزرگتر که شدی بیشتر آشنا میشی....)

اما جواب هیچ کدوم از این شایدها مهم نیست... میدونی چرا؟ جوابت رو فقط همین حالا میتونی درک کنی. چون هنوز برات کسی اسمی نذاشته و هنوز بهت میگن کودک... تو الان یه انسان خالصی... انسان بدون اسم، بدون پول، بدون لباس، بدون دین و بدون خدا.... به خاطر همینه که برات نامه نوشتم. برات نامه نوشتم که بگم... این دنیات زیاد دوام نداره و تا چند سال بعد وارد دنیا آدم بزرگا میشی. دنیایی که توش همه چیزایی که بالا برات شمردم مهمه اما انسانیت دیگه... دیگه... دیگه شاید مهم نباشه....

یزرگتر که شدی، با یه سری کاغذ هایی آشنا میشی که بهشون میگن پول... باهاش همه کار میشه کرد. میشه یه آدم رو خرید، میشه باهاش انسانیت یه آدم رو نابود کرد، میشه باهاش یه بچه ی یتیم رو سیر کرد، میشه باهاش یه مملکت رو نابود کرد، میشه باهاش یه انسان مریض رو دوا و درمان کرد و بالاخره میشه باهاش همه کار کرد...مثل  این کاغذ پاره ها؛ یه چیزا ی فلزی هم هست که بهشون میگن فشنگ. عین کارکرد پول رو داره... همه کار میشه باهاش کرد. مهم اینه چقدر این دورانت، یعنی دوران انسانیت خالصت، توی ذهنت مونده باشه...

 بزرگتر که شدی، شاید یه روز عاشق بشی. اونوقت به معنی واژه ی قدغن پی می بری... پی می بری که بعضی چیزا قدغنه و بعضی چیزا که فکر میکردی مال توئه، اصلا هیچ مالکیتی بهش نداری... این چیزا متعلق به اسمته.. ولی یادت باشه که گفته بودم اسمی که دیگران برات گذاشتند مهم نیست... مهم اینه که اسمت انسانه و اینو هیشکی روت نذاشته. هیچ کسی به انسان مالکیت نداره....

مالکیت... بزرگتر که شدی، بیشتر با معنی و مفهوم این آشنا میشی. یه رابطه ی تنگاتنگ با اون کاغذ پاره ها و اون چیزای فلزی داره... بزرگتر که شدی حتما توی جنگی وارد میشی که یه جورایی به این واژه مربوطه... یا واسه قدرتمند تر کردنش میجنگی و یا برای نابودیش... بازم مربوط میشه چقدر به انسان بودنت وفادار باشی... نترس... اگه علیه ش بجنگی، تنها نمی مونی... خیلی ها بودن و جنگیدند و پیروز شدند... اگر چه شاید گوی های فلزی درون سینه هاشان نشت اما تک تک آنها به ستاره تبدیل شدند.

همون طور که گفتم، این نامه رو برات نوشتم چون که میدونم هنوز یک انسان عریانی... نوشتم تا بگویم همیشه یک انسان عریان باش...

انسان ، دشواریِ وظیفه است...

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:28 ق.ظ | نویسنده: مهران | چاپ مطلب 4 نظر