X
تبلیغات
رایتل

تصویر آخر

گاه نوشته های من ! (مهران میرزایی) ...

سیب-حمید مصدق

تو به من خندیدی


و نمی دانستـــــی


من به چه دلهــره از باغچه همسایه


سیب را دزدیــدم


باغبان در پی من دویـــد


سیب را در دست تو دیـــد


غضب الوده به من کرد نگـــاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خـــاک


و تو رفتی و هنـــوز


سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکـــرار کنــان


می دهــد آزارم


و من اندیشه کنـــان


غرق این پنـــدارم


که چـــــرا


خانه کوچک ما سیب نداشت ...

 

.

.

.

.

.

.

 

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: بـــــرو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکــــرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...

 

تاریخ ارسال: شنبه 19 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:13 ب.ظ | نویسنده: مهران | چاپ مطلب 9 نظر