X
تبلیغات
رایتل

تصویر آخر

گاه نوشته های من ! (مهران میرزایی) ...

اخرین جرعه ی این جام-فریدون مشیری

اخرین جرعه این جام  

همه می پرسند: 

چیست در زمزمه ی مبهم اب؟ 

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ 

چیست در بازی ان ابر سپید، 

روی این ابی ارام بلند، 

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ 

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟ 

چیست در خنده ی جام؟ 

که تو چندین ساعت، 

مات و مبهوت به ان می نگری؟ 

 نه به ابر، 

نه به اب،  

نه به برگ، 

نه به این ابی ارام بلند، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها، 

نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام، 

من به این جمله نمی اندیشم. 

 

من،مناجات درختان را ، هنگام سحر، 

رقص عطر گل یخ را با باد، 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه، 

صحبت چلچله ها را با صبح، 

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ، 

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل، 

همه را می شنوم، 

          می بینم. 

من به این جمله نمی اندیشم. 

 

به تو می اندیشم 

ای سراپا همه خوبی، 

تک و تنها به تو می اندیشم. 

همه وقت 

همه جا 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. 

تو بدان این را، تنها تو بدان! 

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب 

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند. 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز  

ریسمانی کن از ان موی دراز، 

تو بگیر، 

تو ببند! 

 

تو بخواه 

پاسخ چلچله ها را،تو بگو! 

قصه ی ابر هوا را، تو بخوان! 

تو بمان با من، تنها توبمان 

 

در دل ساغر هستی تو بجوش، 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست، 

 اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

تاریخ ارسال: جمعه 14 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 12:03 ق.ظ | نویسنده: مهران | چاپ مطلب 3 نظر